پارسال همه میدونستیم که این اولین عید بدون دایی هست که داریم برا همین کسی که به خاطرات توجهی نمیکرد همه به یه دلیل مشخص ناراحت بودن اونقدر جو سنگین بود که نمیتونستی به خاطرات مشترک با دایی فکر کنیم
اما امسال کم کم اون خاطرات میومدن جلو چشم ادم
راستش امروز منتظر بودم که کسی بگوید پرواز دایی ساعت 6 صبح مینشیند اهواز یا اینکه کسی بگوید بلند شید همه با هم برویم ترمینال دنبال دایی.
29 اسفند همیشه همان روزی بود که دایی میرسید خانه ما
همیشه با همان کوله پشتی کوهنوردی زرد رنگ و همان ساک دستی پر از سوغاتی.سوغاتی هایی که شامل حال بزرگترین و کوچکترین اعضای خانواده میشد
من معمولا اولین نفری بودم که با دایی روبرو میشدم.اولین نفری که بغلش میکرد سعی میکرد بزرگ شدنش را به رخ مهره های کمر دایی بکشونه
و همچنین من اولین نفری بودم که چشمش به جمال سوغاتی ها روشن میشد
همیشه بهترین کتاب رو من برمیداشتم.پلاستیک پاستیل ها و مغزها رو من درمیاوردم و تریتبشون رو میدادم.

هنوز هم خوب خوب یادم هست که اخرین باری که با هم رفتیم کوه چقدر خوش گذشت.
اینکه چقدر سرم داد میزد که بچه مثل ادم از توی راه بیا بالا
اینکه میگفت اینقدر تو راه با این و اون حرف نزن
اینقدر خرت و پرت نخور و ...


من یادم هست که چقدر اذیتش میکردم
من سال نو خجسته گفتنش را
خندیدنش را
کتاب خواندنش
و همه چیز های دیگرش را به یاد می اورم

این روز ها همه چیز مارا یاد او  می اندازد
از ان چوب لباسی که بعد از رفتنش دیگر از روی در تکانش ندادیم گرفته تا نون شیرین های محلی که خیلی دوست داشت.
همه و همه یک فلش بک سریع است به تمام ان خاطرات




شادی روح داییها فاتحه ای بخونید.
ممنون
منبع : فطرس |دایی
برچسب ها : دایی ,اولین ,خاطرات ,چقدر ,نفری ,سوغاتی ,اولین نفری ,نفری بودم